تبليغاتX
زندگی یه حادثه است

زندگی یه حادثه است

یک جهنم زیرکانه از یک بهشت احماقانه بهتر است

همسفرعشق

بهش گفتم دوسش دارم .بهش گفتم همیشه تورویاهام باهام بوده .

گفت .منم برای خودم رویایی داشتم

حرفی نداشتم بزنم .اخه دوسش داشتم.

انو با رویاهاش گذاشتم

دیشب تا صبح بیداربودم .اخه دوستش  داشتم.

فکرکردم یه نفر بایداز عشق گذشتگی  کنه.

به خاطرش ازعشقش گذشتم.

خدایا(تو خوب میدونی  سخاوتمندتر از ان هستم که دل داده ام  را باز بستانم...ومن میترسم از روزی که نیمه های شب صدای  هق هق  فرو خورده اش  را از پشت پنجره ام بشنوم...)

 

واما عشق .من تنها جرعه ای نوشیدمت وهنوز مستم وای اگه نوشی بود وسرمستم چنین...تومستم کن به بوسه ای ...من از جامت تنها به جرعه ای کفایتم...

اخر بهش گفتم دوسش دارم...

اما سپردمش دست خدا و رویاهاش...

وزیر لب برای  خودم  زمزمه کردم

گرهمسفر عشق شدی مردسفر باش                              هم منتظرحادثه هم فکر خطر باش


+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 17:42  توسط برگ سبز پاییزی  | 

تقدیم به اوجی از نهاد یک بلور برف

پاييز به اوج خود، زمستان،

می انديشد؛

آنگاه که جلوه ديگر درختان نمود می يابد.

چقدر عجيب است شهر

زير برف:

نگاه ساکت آدمها

و گذر چندين و چند پيکر از نزديک،

-هر کدام نمودی از دنيايي،

هر کدام در انتهای هر سويي-

چقدر عجيب است شهر

زير برف.

آنگاه که هيچ کدام از اين پيکرهای رنگي

سپيدی برف را به هم تبريک نمی گويند

برف،

تبريکی است

برای اوج دوست داشتن پاييز...

برف،

اين الهه دست نيافتنی

که بر جلوه ديگر درختان نمود می يابد.

برف،

اين دورترين نقطه از خورشيد...

 

برف شبانه

بی صدا شب تا سحر

یاران خود را خواند و گرد آورد

جا به جا

در راه ها

بر شاخه ها

بر بام گسترد

صبحگاهان

شهر سرتا پا سیاه از تیرگی های گنهکاران

ناگهان چون نوعروسی در

پرندین پوشش پک سپید تازه

سر بر کرد

شهر اینک دست نیروهای نورانی است

در پس این چهره تابنده

اما

باطنی تاریک دودآلود ظلمانی است

گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید

همتی بی حرف همچون برف می باید

 

 

.....سکوت...سرما...........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 17:15  توسط برگ سبز پاییزی  | 

من برگشتم !!!

بچه ها من برگشتم

کسی نمی خواد یادی از من غریب اما نه تنها بکنه ؟

خوشحال می شم بهم انرژی بدید

بعد یه مدت جمع کردن تجربه برگشتم

برگشتم تا زندگیمو بسازم

اما این بار تنها نیستم

تا بعد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 16:40  توسط برگ سبز پاییزی  | 

نامردیه!!!

 

دقت کردی وقتی جواب یه سوال رو تو زندگیت نمیدونی هی دوباره و دوباره و دوباره میان و میخوره تو صورتت و ظاهر میشه جلوت. وقتی جواب سواله رو یاد گرفتی .. دیگه هیچوقت پیداش نمیشه. سوال خیلی نامرده. کلا زندگی خیلی نامردیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 16:35  توسط برگ سبز پاییزی  | 

دست سرنوشت

 

شاید دست سرنوشت اینگونه است که هیچ کس نمی تواند در آن دخالتی کند !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 15:30  توسط برگ سبز پاییزی  | 

روزت مبارک مادر گلم !!!

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید. اما من به این کوچکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان یکی را برای تو در نظر گرفته ام، از تو نگه داری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

کودک گفت: اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم.

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با تو صحبت کنم، چه کنم؟

اما خداوند برای این سؤال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.

کودک گفت : چگونه می توانم از خودم مواظبت کنم؟

خداوند پاسخ داد : فرشته از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به دلیل که نمی توانم دیگر شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت :فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه برگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد، کودک می دانست که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات مهم نیست. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی!!

 

فرشته ای به نام مادر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 14:57  توسط برگ سبز پاییزی  | 

تحقیر روح

 

هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان دادم.

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگیدم.

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزیدم.

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شدم، به خویشتن تسلی دادم که دیگران هم گناه می کنند.

پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدم، و صبر را حمل بر قدرت و توانایی ام

دانستم

ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کردم، درحالیکه ندانستم آن چهره یکی از نقاب های خویشتن

است.

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشودم و انگاشتم که فضیلت است .

(جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 14:52  توسط برگ سبز پاییزی  | 

ای دوست

 

 


123.JPG  

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم

کاش می دانستی.... 

چه کسی پاسخ گوست؟/// چه کسی‌هست که روشن‌کند این‌ذهن‌مرا/// و بگوید که چرا؟/// کوله پشتی هامان پر از حرف قشنگ/// حرف ها رنگ به رنگ/// و دریغا که به هنگام عمل/// مشت هامان خالی است/// از همین روست که هنگام شعار /// هرچه مشت است گره خورده و بسته ست /// چشم ها هم خسته ست چه کسی پاسخ گوست؟/// ما چه کردیم به جز چند شعار و شب شعر؟/// خوردن کیک و سن ایچ/// یک تجمع سر پیچ/// و تحصن و همایش/// و آخر هم هیچ...../// چشم وا کن و ببین !!/// دور فکر من و تو/// حلقه های کپک است/// دست هامان همگی بی نمک است /// همتی باید کرد/// تا که آدم بشویم/// دست برداریم ز شعر و زشعار/// ز قیافه ز اِفه/// همتی باید کرد/// مطمئن‌باش که حل‌می‌شود این معضل‌عدل/// اگر آدم بشویم/// مطمئن باش که آن پیرزن کور و فقیر/// آن پسر بچه ی تنها و یتیم/// فقر را می فهمند/// عدل را می دانند/// قصه ی ما را هم/// از همین روست به ما می خندند/// من و تو آمده ایم/// تا که انسان بشویم/// تا که بگشاییم بند ها از پی هم/// عدل یعنی ز تعلق ز منیت همگی وا بشویم /// عدل یعنی پر پرواز پرستو بشویم/// عدل یعنی من و تو ما بشویم/// عدل یعنی که نقاب از رخ خود بر بکشیم/// عدل یعنی که بخواهیم که آدم بشویم///

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 15:38  توسط برگ سبز پاییزی  | 

دل بریدن و رفتن ...... !!!

 

 

مرگ

وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 18:27  توسط برگ سبز پاییزی  | 

تو کی هستی و تو چی هستی.........؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

Gham.gif

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه
این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 15:45  توسط برگ سبز پاییزی  |